توان ننگاشتم ندارم...
آنسان که با نفرین داریوش
دروغ و خصم و قحطی
گریبان سرزمینم را گرفته
و دین جدم محمد به ورطه
کمرنگی میرود...
من درد میکشم
تنها توانم نوشتن است...

پ.ن: اینجا ایران است....
پ.ن: آزمون وکالت هم آمد و رفت...
پ.ن: خدایا حکمتت رو شکر...
این قلم
چند ورق کاغذ
و فنجان چای
را از من دریغ کن
به صبح نکشیده
بر دستان روزگار جان خواهم داد
پ.ن:تنها داراییم این ۳رنگ است
پ.ن:دیگه در اینجا مطلب شخصی نوشته نمیشه...
پ.ن:خدایا حکمتت رو شکر...عاشششقتم اوس کریم...آخیش